... نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

        

نوشته شده در 90/12/18ساعت توسط گل نرگس

دلم تنگ می شود، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب چه خوردی؟»

برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / « شادی پسر زائید.»

و چه قدر خسته ام

 از«چرا؟»از «چه گونه!»

خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های با معنا، بی معنا

دلم تنگ می شود، گاهی

برای یک «دوستت دارم» ساده

دو «فنجان قهوه ی داغ»

سه «روز» تعطیلی در زمستان

چهار «خنده ی » بلند

وپنج «انگشت» دوست داشتنی ...


مصطفی مستور

نوشته شده در 93/08/18ساعت توسط گل نرگس|



کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من 


آرزوی وصل، از بیم جدایی بهتر است  ...



فاضل نظری


 

نوشته شده در 93/08/15ساعت توسط گل نرگس|



ادامه مطلب
نوشته شده در 93/08/13ساعت توسط گل نرگس|


نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر

بلند مرتبه پیکر  بلندبالا سر


فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت  هرجا سر


قسم به معنی "لا یمکن الفرار از عشق"

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر


نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن

به آسمان بنگر! ما رایت الا سر


سری که گفت من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر


هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه مبادا کفن  مبادا سر


همان سری که یحب الجمال محوش بود

جمیل بود  جمیلا بدن  جمیلا سر


سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک  همه بودند سروران را سر


زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر


سپس به معرکه عباس  "اجننی"  گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر


بنازم ام وهب را به پارهء تن گفت:

برو به معرکه با سر ولی میا با سر


خوشا بحال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت لحظهء آخر به پای مولا سر


در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر


سری  که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود  پا تا سر


پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر 


امام غرق به خون بود و زیر لب می گفت:

به پیشگاه تو آورده ام خدایا سر


میان خاک کلام خدا مقطعه شد

میان خاک  الف  لام  میم  طا  ها  سر


حروف اطهر قرآن و نعل تازهء اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن ها سر


تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد ، حتی سر


نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او

ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر -


جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیافتاده است از پا سر


صدای آیهء کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر


بسوزد آن همه مسجد ، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر


چقدر زخم که با یک نسیم وا می شد

نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر


عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت

به چوب، چوبهء محمل نه با زبان  با سر


دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر. 



سید حمید رضا برقعی

نوشته شده در 93/08/12ساعت توسط گل نرگس|

پالتوی مشکی و غزل ، باران ، دوست دارم کمی قدم بزنم

دوست دارم به یاد چشمانت ، قسمت تازه ای  رقم بزنم*


چتر آن شب عصای من شده بود ، با قدمهات هم قدم بودم

کوچه ها را به انتها بردیم، خواستم از سپیده دم ، بزنم 


زیر باران صدای لرزانم ، در دلم " دوست دارمت" می گفت

قول دادم به خود پس از آن شب، من از این حرفهام کم بزنم


 گفتم آن شب که چشمهای شما بی هوا در نگاه من افتاد

قسمتم اینچنین به خود می گفت – گره ای کور هم به غم بزنم –*


آه باران و ترمز ماشین، یک نفر داد زد : حواست کو؟

گیج و مبهوت بی تو می گردم، باید این شهر را به هم بزنم 


بعدِ تو کوچه ها پر از بغض اند، بعد ِ تو واژه ها چه تکراریست

من به یاد تو می روم کافه خاطرات تو را قلم بزنم 


گاه گاهی هوا که بارانیست ، من هوای قدم زدن دارم

زیر باران چگونه می خواهی بی تو این شهر را قدم بزنم؟  


نگین افشاری 

نوشته شده در 93/08/12ساعت توسط گل نرگس|

 

به تب و لرز تلخِ تنهایی، به سکوتی که نیست عادت کن

درد وقتی رسید و فرمان داد، مثل سرباز خوب اطاعت کن

 

سعی کن وقتِ بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی

فکر فردای پیری ات هم باش، گریه هم می کنی قناعت کن

 

زندگی می رود به سمت جلو، تو ولی می روی به سمتِ عقب

شده ای عضوِ «تیمِ تک نفره»، پس خودت از خودت حمایت کن

 

بینِ تن های خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت

دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن

 

گرچه خو کرده ای به تنهایی، گرچه این اختیار را داری

گاه و بیگاه لذت غم را با رفیقانِ خویش قسمت کن

 

شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست؛ هر زمان خسته شد دلت، برگرد

ماشه را سمتِ دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن 

 

 

امید صباغ نو

نوشته شده در 93/08/09ساعت توسط گل نرگس|

نوشته شده در 93/08/08ساعت توسط گل نرگس|

 

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

جلیل صفربیگی

نوشته شده در 92/12/14ساعت توسط گل نرگس|

 

اگر بمیرم از این انتظار، می آیی ؟

برای دیدن سنگ مزار ، می آیی ؟

 

منم ، همان که به یادت قرار می گیرم

و دل خوشم که تو هم بی قرار می آیی  !

 

شکار کرده دلم را هوای دیدارت

بگو که با من زخمی کنار می آیی

 

هنوز منتظر لنگه کفش شیشه ای ام!

برای بردن من ، ای سوار، می آیی؟

 

بگو بگو که پس از این مسیر طولانی

تویی که از دل گرد و غبار می آیی

 

خدا کند که نمیرد امید در عاشق...

دلم خوش است که این نوبهار می آیی...

 

مرضیه خدیر

نوشته شده در 92/12/13ساعت توسط گل نرگس|

 

دوستَت دارَم، غزلهایَم تمامَش مالِ تو   ...

شعرهایم- هرچه دارم، عیدیِ امسالِ تو...

 

پُر شِکَر کُن قهوه ات را-گرم و طولانی بنوش،

دوست دارَم بختِ شیرین، عشق باشد، فالِ تو...!

 

زندگی را با تو فهمیدم.."تو" یعنی :هر چه هست!

خنده هایَت شور عشق و سینه مالامالِ تو...!

 

در مَنی و ذره ذره قلبم از عشقَت پُر است...

سرزمینی بی دفاع و خسته ام اشغالِ تو...!

 

فکر کن سربازی ام در چنگ دشمن بی پناه!

تو اگر جلاد باشی بازمی آیم به استقبالٍ تو

 

مثلِ تصویری سه بعدی گیجم از فهمیدَنَت!

تا کجاها میبَرَندَم چشمهایِ کالِ تو...!

 

بنده یی بی باوَرَم..!پیغمبری کُن،خوبِ من!

ای شُکوهِ چَشمهایَت آیه یِ زلزالِ تو...!

 

خوب میدانم که از ما بهترانی! یک...! ولی...

هست پنهان در میانِ آستینت بالِ تو...!

 

دوستت دارَم...ببین! افسارِ شعرم دستِ توست...

شعر یعنی آن نگاهِ سرکِشِ سیّالِ تو...!

 

شعر یعنی یک زمستان غرقِ گرمایِ تنت

یا ظهورِ ظهرِ خُردادی میانِ شالِ تو..!

 

گر چه در چشمت کماکان یک سیاهی لشکرم

راضی ام حتی به نقشی ساده در سریالِ ِ تو...!

 

حرفِ آخر..یک دعا، یک آرزو، یک خواسته...!

دوست دارَم خوب باشی، خوب باشد حالِ تو...!

 

سمیه آزادل

نوشته شده در 92/12/13ساعت توسط گل نرگس|


خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو

هر چـه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو


صد دو بیتی .صد غــزل ..و حتی یک بغل

شعر های خوب نیمایی تمامش مال تو


ضرب و آهنگ غزلهایم صدای پای توست

این صدای پای رویایی تمامش مال تو


وسعت آرام اقیانوس آرام دلـــــــــم

ای پری خوب دریایی تمامش مال تو


خوب یادم هست گفتی عشق_ یک بخش است

بخش کردم.عشق یک بخشی تمامش مــال تو


عشق من .عشق زمینی نیست باور کن عزیز

عشقم این عشق اهورایی تمامش مال تـــــو


باز هم بیت بد پایان شعــــرم مال من

بیت های خوب بالایی تمامش مال تو....!!!


 

احمد رضا نصیری

نوشته شده در 92/12/08ساعت توسط گل نرگس|

 
 
 
 
 
 عکس   عکسهای زیبا از برف به بهانه نزدیک شدن زمستان
نوشته شده در 92/12/01ساعت توسط گل نرگس|

 

در اینجا

کوهی ست

که گمشده

بی آنکه

 تو را دیده باشد.

 

کیکاووس یاکیده                

نوشته شده در 92/11/29ساعت توسط گل نرگس|



   

ادامه مطلب
نوشته شده در 92/11/01ساعت توسط گل نرگس|



ادامه مطلب
نوشته شده در 92/10/18ساعت توسط گل نرگس|



ادامه مطلب
نوشته شده در 92/09/30ساعت توسط گل نرگس|


نوشته شده در 92/09/04ساعت توسط گل نرگس|



تو مهربانتر از آنی که فکر می کردم
درست مثل همانی که فکر می کردم



شبیه ... ساده بگویم کسی شبیهت نیست
هنوز هم تو چنانی که فکر می کردم



تو جاااان شعر منی و جهان چشمانم
مبااااد بی تو جهانی که فکر می کردم




تمام دلخوشی لحظه های من از توست
تو آن آن زمانی که فکر می کردم




درست مثل همانی که در پی ات بودم
درست مثل همانی که فکر می کردم


"مریم سقلاطونی"

نوشته شده در 92/09/04ساعت توسط گل نرگس|


نوشته شده در 92/08/12ساعت توسط گل نرگس|

نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است


همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است



...



خدا کند که نبینم هوای تو ابریست



ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است





همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست



همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است...





بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش



که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است





نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت



گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است





به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،



که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است





ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل



شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است





به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست



که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است





قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد



عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است



...



تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛



که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است







رویا باقری


ادامه مطلب
نوشته شده در 92/05/22ساعت توسط گل نرگس|

ما جدا مانده ايم از هم و اين،بي گمان سرنوشت خوبي نيست

بي تو دنيا بهشت هم كه شود، بي شك اصلا بهشت خوبي نيست


ماه ارديبهشت من امسال،گرچه بارانِ بسياري داشت،

حس تلخي ولي به من مي گفت:اصلا ارديبهشت خوبي نيست



اين كه ما فكر مي كنيم به هم،نيمي از راه عشق طي شده است


بازگشت از ميانه ي اين راه،منطقاً بازگشت خوبي نيست




مي شود نا اميد بود از عشق، از تو دلخور نمي شوم....اما


اين كه چيزي عوض نخواهد شد،حرف هاي درشت خوبي نيست




عشق حالا معطل من و تست،تو ولي دل سپرده اي به زمان،


عشق يك معجزه ست، باور كن،كه زمان لاك پشت خوبي نيست




رفته اي تا كه شعر خلق شود؟زندگي شعر نيست، باور كن


اين كه"ليلي"شوي تو، من "مجنون"، ابدا سرنوشت خوبي نيست




پيش از اينها نه،بعد از اين هم نه،عشق اكنون معطل من و تست


زنگ اين خانه را بزن، هستم، ما شدن سرگذشت خوبي نيست؟



مهرداد نصرتی

نوشته شده در 92/05/06ساعت توسط گل نرگس|

دلم برای تو...آیا دل تو هم تنگ است؟!
صدای هق هقِ... گویا دل تو هم تنگ است!

ببین! نمی شود این قدر دور بود از هم!
بیا... قبول... بفرما! دل تو هم تنگ است!

من از مسافت این جاده ها نمی ترسم
اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است

اگر بدانم گاهی به یاد من هستی
و چند ثانیه حتی دل تو هم تنگ است-

پرنده می شوم اما... نمی پرم بی تو
پرنده می شوم و تا دل تو هم تنگ است-

برای تو پر پرواز می شوم حتی
اگر در آن سر دنیا دل تو هم تنگ است!

اگر در آن سر دنیا...اگر در آن دنیا...
اگر بدانم هرجا دل تو هم تنگ است-

بدون مکث می آیم که باورت بشود
دلم برای تو...حالا دل تو هم تنگ است؟!


نغمه مستشار نظامی


ادامه مطلب
نوشته شده در 92/02/19ساعت توسط گل نرگس|


بعد یک سال بهار آمده می بینی که

باز تکرار به بار آمده می بینی که


سبزی سجده ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده می بینی که


آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده می بینی که


حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده می بینی که


غنچه ای مژده پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده می بینی که



فاضل نظری


ادامه مطلب
نوشته شده در 92/01/04ساعت توسط گل نرگس|



ادامه مطلب
نوشته شده در 91/11/10ساعت توسط گل نرگس|


آخرين مطالب
»
» دلم تنگ می شود گاهی ...
» ...
» أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ ...
» بسمه تعالی سر
» غزل، باران...
» به تب و لرز تلخ تنهایی...
» نمونه برداری از مغز استخوان ...
» حکایت تو و من ...
» اگر بمیرم از این انتظار ...می آیی؟

Design By : Pichak